تبليغاتX
انجمن غزل جوانان خوزستان
در ساز جنون جماد هم خامش نيست بلبل شود اهني كه زنجير شود بيدل
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 0:16 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |

سفر در هواي تو  قيصر امين پور/ از كتاب دستور زبان عشق/ شعرهاي 85-80

 

اي حُسن يوسف دكمه پيراهنِ تو

دل مي شكوفد گل به گل از دامن تو

جز در هواي تو مرا سير و سفر نيست 

 گلگشت من ديدار سرو و سوسن تو:

آغاز فروردين چشمت، مشهد من 

 شيراز من ارديبهشتِ دامن تو

هر اصفهان ابرويت نصف جهانم 

 خرماي خوزستانِ من خنديدن تو

من جز براي تو نمي خواهم خودم را 

 اي از همه من هاي من بهتر، منِ تو

هر چيز و هر كس رو به سويي در نمازند 

 اي چشم هاي من، نمازِ ديدن تو!

حيران و سرگردانِ چشمت تا ابد باد 

 منظومه دل بر مدار روشن تو.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 13:45 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |

چند رباعی از علی زارعی رضایی

http://www.zareirezaee.blogfa.com

شب آمده است و مانده در خواب ، زمین

تو ، ماهی و مثل کرم شب تاب ، زمین

تا شهر پر از رقیب دنیا خواب است

می بوسمت آنچنان که مهتاب ، زمین ...

 

تندیس هلال ماه ، یعنی لب تو

نه ،! سر زدن پگاه ، یعنی لب تو

چندی ست لب تو رستگارم کرده ست

پس حی علی الفلاح ، یعنی لب تو

 

هرچند که بسته ای تو ، بندی به دلم

سخت است دوباره دل ببندی به دلم

تا صبح ، کنار عکس سه در چارت

من می مانم ، اگر نخندی به دلم

 

بگذار که زهره ، پارمیدا باشد

پروین ; چیتا ، یا آناهیتا باشد

کبری دیگر گرفته تصمیمش را

حالا مدل عشق تو بالا باشد...

 

دل عامل بی ثباتی است ، اما نه

شاید دل من دهاتی است ، اما نه

از روسری ات موی تو بیرون زده است

این مسئله منکراتی است ، اما نه

 

انگار که فرق کرده تصویر لبت

اماپیچیده نیست تفسیر لبت

من می دانم که « دوستت می دارم »

حرفی ست که قایم شده در زیر لبت

 

باران آمد ، نیامدی اما ، تو

یک دنده و غُدّ و مست و بی پروا، تو

اما هرشب میان خوابت هستم

بنشین که هنوز کار دارم با تو

 

بی رحم و وفا نمی توانی باشی

این گونه جدا نمی توانی باشی

من می دانم توی دلت غوغایی ست

بی من ، به خدا نمی توانی باشی

 

تنگ است دلم ، بیا و برگرد، گلم

این غصه مرا کلافه ام کرد ، گلم

این بار چگونه از تو من بنویسم

با این قلمی که می کند درد ، گلم

 

باید چشمان من کمین بگذارند

تابار فراق را زمین بگذارند

در شعر همیشه جای نامت خالی ست

تا چند به جاش نقطه چین بگذارند

 

از پنجره تا صدای باران آمد

اشک آمد و همنوای باران آمد

این پنجره از تعجب خود ، واماند

چون یاد تو پیش پای باران آمد

 

مهتاب نگو که بی تو در بی تابی ست

بی چشم تو چشم من پر از بی خوابی ست

خورشید همان است که در چهره تو ست

خورشید فراز آسمان قلابی است

 

بر موی تو شام تار را چسباندند

در روی تو لاله زار را چسباندند

می خندی و سبز می شوم من ، انگار

روی لب تو بهار را چسباندند 

 

چون آينه رو به روی شعرم هستی

موضوع بگومگوی شعرم هستی

درمرتع سبز چشم هايت هرروز

چوپان دروغ گوی شعرم هستی

 

مبهوت نبوغ چشم هايت بودم

سرشارفروغ چشم هايت بودم

وقتی كه كلاس عشق راوا كردی

شاگرد شلوغ چشم هايت بودم

 

درسينه غم بهارنازل می شد

رگبارنگاه يارنازل می شد

درحنجره بغض تازه ای گل می کرد

تاسوره انتظار نازل می شد

 

دل را به توبی دليل بستن زيباست

خودرابه خروش نيل بستن زيباست

درپای ضريح چشم هايت هرشب

تنهاشدن ودخيل بستن زيباست

 

پرواز نمی کنيم با بال سياه

محصول نمی بريم از سال سياه

ديگربايدحساب من پاک شود

نوک مگسک به زيرآن خال سياه

 

می خواست که عشق رابجويد گم شد

بيچاره پر از وسوسه گندم شد

هرچندکه ازفرشته هادم می زد

بازيچه دست خالی مردم شد

 

سرشارفروغ چشم هايت بودم

مبهوت نبوغ چشم هايت بودم

وقتی که کلاس عشق را وا کردی

شاگرد شلوغ چشم هايت بودم

 

مظلوم ترازکلام حق شد دل من

همرنگ کرانه شفق شد دل من

تاپشت کلاس عشق طوفان آمد

دربازشدو ورق ورق شد دل من

 

غم يعنی غرق بيقراری ماندن

بی نغمه نازک قناری ماندن

غم يعنی درهوای ابری يک عمر

درحسرت يک جواب آری ماندن

 

چون نم نم اشک برسرم نرم ببار

گل رنگ تر از خجالت وشرم ببار

برگونه ازکوير خشکيده ترم

يک بار دگر بيا. دمت گرم. ببار

 

زوداست هنوزپول رابشناسم

دلسردی اين فصول رابشناسم

درشهرشما باهمه سادگی ام

من آمده ام فضول رابشناسم

 

می آمدی و ستاره درچشمانت

صدها صدها اشاره درچشمانت

ميرفتی و روز بعد برمی گشتی

گل می کردم دوباره درچشمانت

 

گفتم گلی ازغزل. نوشتی يک دل

يک هستی لم يزل. نوشتی يک دل

اما وقتی دل تو را خواست دلم

روی چک بی محل نوشتی يک دل

 

گفتند از اين به بعد آبی نشويد

دل بسته  چهره های نابی نشويد

هرجا گذر نگاهتان می افتد

درکوچه  عشق آفتابی نشويد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 20:26 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |

سارا انار دارد

چرخید آسمان و زمین، پنج مرتبه

افتاد مرد از سرِ زین ، پنج مرتبه

از جاي خود بلند شد و سینه صاف کرد

نالید با سداي غمین پنج مرتبه:

سارا انار دارد و من دوست دارمش

سارا انار دا... ولی این پنج مرتبه

از خوابهاي کودکی ام گُم شده ست او

او گم شده ست- بود ، همین پنج مرتبه

هرکس که با خبر شود از سرنوشت او

خوابش حرام! سفره ي سین! پنج مرتبه

ناقوس پنج مرتبه بر پیکرش نواخت

چرخید آسمان و زمین ، پنج مرتبه


Соро анор дорад

Чархыд осмон у замы , панҷ мартабеҳ

Уфтод мард аз сар е зын , панҷ мартабеҳ

Эз ҷои е худ буланд шуд у сыне соф кард

Нолыд бо седои е ғамын , панҷ мартабеҳ

Соро анор дорад у ман дўст дорамаш

Соро анор до … валы ын панҷ мартабеҳ

Эз хобҳоие кўдакыам гум шудаст ў

Ў гум шудаст-бўд , ҳ а м ы н панҷ мартабеҳ

Ҳаркас ке бохабар шавд аз сарневешт е ў

Хобаш ҳаром , суфреи е сын панҷ мартабеҳ

Бар суфреҳои е сыны е мо сар гузоштанд

Шаллоқ , сурб , евын , панҷ мартабеҳ

Ноқўс панҷ мартабеҳ бар пеикараш навохт

Чархыд осмон у замын панҷ мартабеҳ

رضا وهاب

http://rezavahhab.blogspot.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 22:35 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |

چیزهای زیادی مانده است که علی بگوید برای تو

علی اکبر رشیدی را شاید بیش از 10 سال باشد که میشناسم، پسر محجوب ، سر به زیر ، بی ادعا و آرام ، آن قدر آرام که به خاطر نمی آورم که نخستین بار او را در کدام انجمن دیدم. گمان میکنم که در  جلسات انجمن شیدا باید بوده باشد. از همان ابتدا آرام و محجوب کار خود را میکرد و اهل غوغا و ادعا نبود. در این 10 سال که علی را میشناسم ، جوانان زیادی در انجمنها آمده اند ، سر و صدا کرده اند و رفته اند ولی علی از همان ابتدا کار خودش را میکرد ، هدفش از شعر ، غوغا به پا کردن نبود ، بلکه تنها میخواست حرفهای خودش را بزند ، حرف برای گفتن داشت ، ولی نه از آن حرفهایی که سر و صدا به پا میکند و پس از اندکی فراموش میشود. جوانی با احساسات پاک و زلال و بی غل و غش. شاید کمتر کسی می اندیشید که آن جوان محجوب و سر به زیر تا این اندازه به شعر جدی نگاه کند و شعرهایش را تفننی گذرا نداند. ولی علی آمد و ماند و با چاپ دفترش اعلام کرد که غزل را به شکل حرفه ای دنبال میکند. بدین منظور گذری خواهیم کرد بر دفتر او با نام «چیزی نمانده است بگویم برای تو» با این امید که شاهد دفترهای پربارتر از او باشیم.

از آنجا که همیشه یکی از معضلات نشر در کشور ما ، مافیای پخش بوده است و بنده هم مدتی را از جلسات شعر استان غایب بوده ام ، متاسفانه چشممان به جمال بی مثال کتاب علی اکبر خان روشن نگردید ولی ایشان در نهایت لطف فرموده و فایل کتاب را در اختیارم قرار دادند که فایل پی دی اف این کتاب در کتابخانه ی الکترونیکی انجمن غزل جوانان خوزستان به نشانی ghazalkhz.blogspot.com موجود است. به هر حال معیار بنده در این نقد همان فایل بوده است که اگر احیانن اختلافی با کتاب چاپ شده داشت ، به بزرگواری خود ببخشید. در برخورد با کتاب ، نخستین چیزی که توجه مرا به خود جلب میکند ، نام و طرح روی جلد کتاب است. هم نام کتاب و هم طرح روی جلد کتاب بیانگر شخصیت علی اکبر رشیدی بودند ، بی کم و کسر. نام و طرح جلدی در نهایت سادگی و صمیمیت ، دقیقن همانند خودش و شعرهایش.

 مشکل اینجا بود که هنگامیکه این سادگی در درون غزلهایش نمود می یافت ، غزلها را بسیار سطحی میساخت. این سطحی نگری در غزلهایی همانند «درخت شکسته - ديگر بس است اين ھمه افسون ودلبري...» «تنها صدا - ھرجاصدایت میزنم تا نا کجا ( تو )...» «آسمان آبی - سھم تو كردم اين شب مھتابي ام را...» «روزهای یکسان - اين ھوا باز برده از يادم واژه ھاي سپید باران را...» «همدم غزل - اگر چه مضطرب و پر غمند چشمانت...» «گل داده است لذت هر بار دیدنت» «غلطهای نادانی - به یادم بیاور غزلھای عرفانی ام را...» «تکرار - مگیر فرصت تكرار خوابھايم را...» «بیتهای تلخ - خود را به من مرا به خودم وا گذاشتي...» «تازه تر - اي نگاھت حس خوابي تازه تر...» «هوای تو - چیزی نمانده است بگویم برای تو...» «آرزوها - سربه راه ترانه ھای توام ای غرور ترانه ھا پایت...» «غبار - امروز ھم غبار گرفته است جاده را...» «آفتابگردان - اگر به چشم شما آفتابگردانم...» «خواهش - خوابي مگر! ستاره تان افتاد! اين كھكشان آخرتان بوده ست...» و اکثریت قریب به اتفاق رباعیها ، خواننده را می آزارد هرچند در غزلهایی همانند  «آهوی دفتر - بگذار تا بیاورمت توي دفترم...» تلاشی در جهت ژرفا بخشیدن به غزل نموده است و در غزلهای بسیار دیگری که اتفاقن غزلهای عمدتن انتهایی مجموعه هستند ، غزلهایی زیبا ، با ژرفای قابل پذیرش و حرفهایی برای گفتن به چشم میخورد که در جای خود به آنها اشاره خواهد شد. یکی دیگر از اشکالات اساسی مجموعه ، سهل انگاری در گزینش واژگان میباشد. برای مثال در بیتی از غزل «شیخ هم با چراغ...» میگوید: «باز با یک جنازه بی درد مانده ام روی دست این دنیا» که فروزه ی « بی درد» میتوانست با واژه ای به مراتب تاثیرگذارتر جایگزین گردد و یا در غزل «گل داده است...» میگوید: «باید ببینمت که دلم تازه تر شود»که عبارت «دلم تازه تر شود» میتوانست با عبارتی ژرفتر و شاعرانه تر جایگزین گردد. یا در بیتی دیگر از همان غزل «اصلن گلایه از تو ندارم نسیم ناب» که عبارت «نسیم ناب» انتظار شاعرانه ی خواننده را برآورده نمیکند.همینگونه اند کارکرد «دلم» در «گوش كسي دیگر بدھكار دلم نیست (همصحبت)» یا «عزیز» در «ھمه خاطرات عزیز دبستانی ام را (غلطهای نادانی)» یا جملاتی که گاه خود یک مصرع برای پرکردن فضا میشوند مانند «نمي دانستم اين را تا خودم ديدم (حسرت)» یا پیوند سست و ضعیف اجزای مصرع «ديدنت لمس سرابي تازه تر (تازه تر)» یا دادن فروزه ی «خط خطی» به باد در مصرع «سريع توي رگش باد خط خطي پیچید (درخت)» یا کلمه ی «طول» در «آتش بزن كه گرم كني طول جاده را (غبار)» یا «غمزده» در «ھرچند كه ھواي غزلھايم از واژه ھاي غمزده لبريز است (پر از خالی)» یا فروزه ی «پیراهنی» در مصرع «مثل مترسک خالی و پیراھنی باشیم (آدم آهنی)» و یا نمونه های بسیار دیگری که روایت از سهل انگاری شاعر در گزینش واژگان دارند. فضایی که با گزینش یک واژه ی مناسب ، زیبا و شاعرانه میتواند تبدیل به ضربه ای تاثیرگذار و «آن» ای در شعر شود ، با گزینش یک واژه ی نامناسب و بی خاصیت شعر را از نفس انداخته و تبدیل به یک شعر ساده و عادی میکند. به همین دلیل یکی از توصیه هایی که اکیدن به علی دارم این است که در گزینش واژگان به هیچ روی سهل انگاری روا ندارد.

دیگر نکته ای که خواننده را می آزارد این است که در پاره ای از غرلها ، شاعر ابتدا یک بیت ، که معمولن بیت آخر آن غزل است ، را در فضای شاعرانه سروده و بر اساس وزن و قافیه ی آن بیت ، با بیتهایی کوششی و عاری از «آنِ» شاعرانه آن تک بیت را تبدیل به یک غزل کرده است که در این غزلها ، اختلاف آن تک بیت با سایر ابیات کاملن فاحش است. برای نمونه میتوان به غزلهای «تنها صدا - ھرجاصدایت میزنم تا نا کجا ( تو )...» «آسمان آبی - سھم تو كردم اين شب مھتابي ام را...» «روزهای یکسان - اين ھوا باز برده از يادم واژه ھاي سپید باران را...» «همدم غزل - اگر چه مضطرب و پر غمند چشمانت...» «دقیقه های گناه - چرا به خط خودت شرح حالمان نشدي ؟...» «درخت - درخت ريشه زد اما فقط براي لباس...» و یا «آرزو ها - سربه راه ترانه ھای توام ای غرور ترانه ھا پایت...» اشاره کرد.

در برخی از غزلها همچون «تردید - درست ساعت يك ربع مانده تا ترديد...» ، «بگو - سكوتي كه بغض گلوي من است...» ، «حسرت - كسي كه حسرت انسان شدن دارد...» ، «بیتهای تلخ - خود را به من مرا به خودم وا گذاشتي...» ، «از دور دیدنت - مي ترسم از جسارت از دور ديدنت...» و «عصری همیشه بازنده - اتاق کار فضای ھجوم و پرونده...» غزل بدون پایان بندی مناسب خاتمه داده میشود. در برخی دیگر از غزلها همچون  «همصحبت - مي ترسم از اين توشدنھا من شدنھا...» ، «چهارشنبه - مسافري و دلت ھمسفر ندارد نه!...» ، «خواب تبر - جنگل از درد تكاپوي تبر بیدار است...» ، «مرز - اگر چه دور شده رد پايمان از ھم...» ، «حسرت - كسي كه حسرت انسان شدن دارد...» ، «تکرار - مگیر فرصت تكرار خوابھايم را...» ، «بیتهای تلخ - خود را به من مرا به خودم وا گذاشتي...» ، «عادت - با ھمین دست به دستان تو عادت كردم...»

ادامه دارد

رضا وهاب

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 22:52 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |

سیامک میرزاده

بغداد

 

هی با توام برخیز از خواب خدا بغداد

ای شهرزاد خسته از افسانه ها بغداد

 

ای شهرزاد خشم و خون چشم انتظاری نیست

چشم زنان را در وداع مردها بغداد

 

این کوچه ها آبستن نارنجک و مرگ است

نوزادهای پا ودست از تن جدا بغداد

 

تنها بناگوش است و انگشت و دندان است

گوشی نمانده گوش بسپارد تو را بغداد

 

این تکه های آدم است انجیر و خرما نیست

تاراج تاریخ است از فرغانه تا بغداد

 

پسکوچه های خنجر و خون را نمایان کن

باروت ها را پس بده پنهان چرا بغداد

 

آنقدر دست و پا زد آتش از تن این شهر

چون کودکان جا مانده  زیردست و پا بغداد

 

هرروز روح صد صلاح الدین ایوبی

در جسم صد صدام می چرخد رها بغداد

 

کی سنگ و شبلی ؟ کی انالحق ؟ کو سر منصور؟

هر روز حلاجی نشد حلاج با بغداد

 

غول  چراغ سندبادی نیست تا از – دز

دان شرور شهر پس گیرد تو را بغداد

 

هر روز هفتاد و دو باز آتش ، جهنم ، خون

همزاد امروزین شور نینوا بغداد

 

آواز می خواندند مردم زیر لب گویا :

یا الفَ اللیلُ الیل اُنظرَُ دمعنا بغداد

 

 

یا الفَ اللیلُ الیل اُنظرَُ دمعنا بغداد / سطری از ترانه کاظم الساهر خواننده عراقی

+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 19:52 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |


رضا وهاب مجموعه غزل منتشر كرد


مجموعه غزل رضا وهاب (محمودرضا شالبافان) با نام  "پنجمين روز سال، ساعت بيست" منتشر شد.
به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا) از خوزستان اين مجموعه شامل 26 غزل است كه اين شاعر آن‌ها را در فاصله سال‌های 1376 تا 1388 سروده است.
اين مجموعه شعر را نشر پرنده در 2000 نسخه و با قيمت 1500 تومان راهی بازار كتاب كرده است.
از رضا وهاب پيشتر مجموعه شعر "در آينه‌ها" در سال 1376 به چاپ رسيده است.
از ديگر كارهای در دست انتشار او می‌توان به دفتر ترانه "بانوی در زنجير"، ترجمه گزيده شعرهای تی. اس. اليوت، با نام "بهار سنگدل‌ترين فصل خداست"، ترجمه گزيده شعرهای پابلو نرودا با نام "همه چيز مرا به سوی تو بازمی‌گرداند"، ترجمه رمان "پيرمرد و دريا" نوشته ارنست همينگوی و ترجمه رمان "لاله سياه" اثر الكساندر دوما اشاره كرد.
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 19:47 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |

برای تو ، زیرا ...آنقدر میخواهم تو را ....

 

 

آنقدر میخواهم تو را اما شاید برایت باورش سخت است

عشق است عشقی که به تو گفتم، هم اولش هم آخرش سخت است

تو شاعرش کردی دلی را که هر لحظه از تو شعر میسازد

خط خوردن نام عزیز تو این روزها از دفترش سخت ا ست

وقتی برایت ساده میمیرم بگذار پای اینکه تو خوبی

این زندگی چیزی نمیارزد ، این عشق جور دیگرش سخت است

سبزم شبیه باغ باغی که ، بی شک درخت خشک هم دارد

آتش نباشی عشق من این باغ ، سوزاندن خشک وترش سخت است

این راه شاید امتحان باشد یک امتحان ساده اما نه !

استادمان عشق است عشقی که هر ساده ای در محضرش سخت است

***

علی اکبر رشیدی

http://shabghazal.persianblog.ir/

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 9:41 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |


خواب دیدم که تو رفتی عشق بی مادر شد
جاده با جای دو تا پای تو همبستر شد

بختک افتاد به جانم کمر بخت شکست
حال آشفته ام از جن زده ها بدتر شد

دستم از دست تو کوتاه شد آواره شدم
هر نفس بی تو برای من عذاب آور شد

خنده خشکید خط افتاد به پیشانی شعر
خانه خاموش شد و خاطره ها خنجر شد

بی صدا نعره زدم بال و پر پنجره ریخت
کوچه از فاجعه کوچ تو خاکستر شد

دیر از خواب پریدم تو نبودی بانو
بغض باران ترکید و چشمهایم تر شد


رسول کامرانی

http://rasoolkamrani.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 9:32 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |

هنرمند گرامی جناب محمودرضا شالبافان

با نهایت تاسف و تاثر، درگذشت مادربزرگوارتان را به شما و
خانواده ی محترم جنابعالی تسلیت عرض می نمایم
و از خداوند منان بقای عمر بازماندگان را مسئلت دارم.
ما را در غم خود شریک بدانید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 9:25 توسط انجمن غزل جوانان خوزستان |